بازآمد

سلام، وقتتون بخیر بی وفاها! وقتتون بخیر بی معرفتا! منم! حسین! یادش بخیر روزایی که پیگیر کلمه به کلمه نوشته هام بودین و با زبون نرم و لطیف از من چقر و بد بدن انتقاد میکردید. خدایی هیچی حالیم نبوده و نیست! دلم اون روزا رو میخواد..

دلم کامنتا و رفقای با مرامو میخواد... الان ته خلاقیت ملت اینه که ی ضربه بزنن رو صفحه گوشیشونو و شعرامو لایک کنن! گفتم شعرام... آره شعرام! عجله لازم نبود خودش جوشید و اومد روی کاغذ.. خود خودش! دلم کسایی رو میخواد که با خوندن هریک از مطالبم میگفتن چته؟ چیشده که اینو نوشتی؟ دلم وبلاگ بازی میخواد!..

همه رفتن، تلگرام و اینستاگرام و کوفتگرا و زهرمارگرام کاری کرد که دلا از هم فاصله بگیره و... 

مخلص کلوم اینکه: بر حسب اتفاق دوباره اومدم اینجا و عزم دارم بازم بنویسم! هرچند متروکه است و هرچند نیستند اونایی که بودن! ولی مطمئنم دو باره یه روز بلاگفا میشه همون بلاگفای قدیم! 

 

پ‌ن: نصفه شبه اگه غلط دارده نوشتم و املام، ببخشید حوصله ویرایش نیست! 

شعر شروعی دوباره

سخت تر از حیله جادوگران
ابر تر از هر نَفَس آسمان
آنچه که جاریست به رگهای من
عشق تو خون بدنم وای من!
شعر من عاجز شده از گفتنت
تلخ‌ترین خاطره‌ام رفتنت
راز ترین کشف جهان منی
ناز تر از عطر گل سوسنی
در دل من عشق تو و هلهله
زلزله در زلزله در زلزله

قلب تو اول پر از احساس بود
رفتی و چشم تو ستمکار شد!

خاطره‌ی دفتر آینده‌ام
لیلی من! سخت سرافکنده‌ام!
پست ترین آدمِ مجنون شدم
رگ به رگ از پیکر خود خون شدم
چشم من از داغ تو خون‌بار شد
قافیه شعر من اینبار شد:
همدم من بعد تو دیوار شد
خاطره‌ات سوزن پرگار شد
شعر برایت به خروش آمده
قافیه از مجلس نوش آمده

عاشق بیچاره پس از اخم تو
در به در و بی کس و بی یار شد!

زمزمه‌ها بوی تو را میدهند
قلب من از سینه برون میبرند
پلک نزن راه امیدم نبند
چشم بدوز و به منِ خود بخند!
اخم تو را دیدم و پیشانی ات...
قاتل من حال پریشانی ات...

مرگ به آن صحبت «پایانی ات»...
گریه‌ی خون آمد و دل زار شد!

بی خبر از شعله‌ی دل‌های مست
غافل از احوال خدایان پست
فارغ از این روز مبادای سخت
بی خبر از قدرت تقدیر و بخت

سیب به من دادی و بوییدمش
مشتری بوی تو بیمار شد!

سخت تر از حیله جادوگران
ابر تر از هر نفس آسمان
باعث روییدن اشعار من
مشتری و محرم اسرار من
کعبه‌ی من! قبله‌ی من!طوس من!
ابروی تو حرمت ناموس من!
قهر نکن هیچ مرو ماه من!
تا به ابد باش هواخواه من!

چون تو نگینی و دل انگشتری،
ماندنت ای ماه من اجبار شد!

حسین حقیقی‌مقدم
۸/بهمن/۱۳۹۶
ساعت: ۱۶:۴۰

هوش و حواس

اصلا حواس من به کنار، دریاب مرا!
سمت نگاه من دیوار، دریاب مرا!
اصلا منم خراب و تویی آشنای من
ای آشنای خوش مرام، دریاب مرا!
اصلا درک! که من شدم آن مست بیگناه
ارباب من شمایی و بس، دریاب مرا!
حتما نگاه تو، غزلم را ربوده است
اصلا غزل غزل به کنار، دریاب مرا!
حیران شدم ز کوی‌ تو مجنون به دشت ها
حیرانی من هم به کنار، دریاب مرا!
اینک غریب خلوت تنهایی ام تویی
هرچه شده بیا به کنار، دریاب مرا!
اصلا دلم به یاد تو و بوی تو خوش است
دنیای من همه به کنار، دریاب مرا!
ای بی نشانه، ای یل درمان دردها
اصلا خطای من به کنار، دریاب مرا!
انسان غمین و خسته و نالان نشسته است
این حال عجیبش به کنار، دریاب مرا!
اینکه گذشته کار من از شعر و شاعری
این هم برای تو به کنار، دریاب مرا!

خورشید تیره ای به دلم دریاب مرا!
فریاد بی صدا به کنار، دریاب مرا!

حسین حقیقی مقدم، نوزدهم دیماه نودو چهار
ساعت، هفده عصر

تنت گرم و پریشانی، نگاهت جنس بارانی
نگارا با دلم سر کن پرم از درد حیرانی
سهرگاهان به یاد تو شبیه مرغ طوفانم
دلم، جانم، هوای تو، ببین حال پریشانی
سراپا فکر و تشویشم، خیال تو پس و پیشم
شهنشاها نگاهم کن! که بر دردم تو درمانی
توخواب ازمن ربودی وچنین آهسته در خوابی
صدایم کن صدای تو، شفای نابسامانی
چه رویایی به سر دارم! چه احوال دگرگونی!
شود روزی که تو گویی: عزیزم راحت جانی؟
کجارفتی؟ چرا رفتی؟ به پشت سر نگاهی کن
شدم آن خوب دل آرام، شدم مجنون جانانی
نه حال و حوصله در تن نه دیگر قافیه دارم
فقط این را بدان حالم، گرفتار و پشیمانی

حسین حقیقی مقدم
شامگاه پاییز 94
انسان

Www.telegram.me/haqiqiam

ضمن عرض صمیمی‌ترین سلام‌ها خدمت همه‌ی شما خوانندگان و سروران ارجمندم:

پس از گذشت ماه‌ها دل دگی و عدم تمایل به نوشتن, برای یکی از خاطره‌ساز ترین شخصیت های زندگی ام اینچنین می‌نویسم:

سردم اما سرما نخورده ام! نفسم بالا نمی آید مدام جلو چشمانم تصورش می کنم. حتی خواب شب را هم از من گرفته.!چه روزهایی بود... سرشار از محبت و لطافت. معلم روزهای گذشته ام کجایی؟ چند وقت است که حتی گوشی خود را هم خاموش کرده ای! میخواستی اطرافیانم با تو کاری نداشته باشند خوب ندارند اما من ...
 خداوکیلی دلتنگم خانم معلم! خدایی دلم برای هدیه هایت، تنبیه هایت، اخم هایت و غرغر کردن هایت تنگ شده! از خاندان ما  بریده شده‌ای، آرامش میخواهی، میخواهی همه چیز را فراموش کنی به تو حق میدهم اما خداوکیلی مرا ببین! من را ببین اما نه به چشم یک مدعی، نه به چشم یک آشنا، بلکه تنها به چشم یک دانش آموز! به حرمت رفاقت و دوستی مان و به حرمت نان نمک!
به خاطر خاطرات و اصلا چرا واسطه قرار دهم؟ طلاق شد نسبت فامیلی ما و شما! به خاطر خودم روشن کن آن خط تلفن ات را! وصل کن آن پل ارتباط میان خاطرات را! بشنو این صدای همه چیز خراب را! درک کن حال این چشم انتظار را! قبول کن دعوت این پر اضطراب را! حرام کرده ای بر من این خواب را! نگاه کن پنجره ی روبه راه را! مشنو صدای نه گفتن شیطان را!

دوری مکن ز من! من سردم و خموش. با یک نگاه تو روشن میکنم این راه را! فریاد های تو شد باعث یادآوری خاطرات، پر بار کن فریادهای ماتم زده را! بر سینه ام مزن دست رد، ویران شدم بس که دیدم شما را! بگذار تابگویم که کیستی!

سرکار خانم س. ل علاف کرده ای به خدا ما را!...

power point

دانلود power point زیبای جنگ نرم:


لازم به ذکر است که با برنامه ی 2013 ساخته شده است.


دانلود: کلیک کنید...

فرهنگ مادری کجا؟؟ (موسیقی)

ضمن عرض سلام و احترام خدمت همه ی شما سروران گرامی:

میروم سراغ اصل موضوع که فراری شدن فرهنگ مادری (موسیقی) حد اقل در لرستان است..

موسیقی یکی از زبان های گویا و ساده ی فهماندن فرهنگ یک قوم است که برمیگردد به قریحه و ذوق غریزی مردم آن قوم و زبان نقش ویژه ای در این امر دارد. اما اگر مردم آن قوم زبان خود را از بین برده(به مرور زمان فراموش کرده) و سعی در رواج دادن ربانی دیگر کنند به خودی خود موسیقی نیز از بین میرود و کم کم هویت آن قوم ویران میشود. شخصا شاهد بوده ام که  اغلب مردم (قوم لر) موسیقی سنتی را فقط برای شاد شدن و انجام حرکات رقص میدانند

غافل از اینکه اینگونه نیست.اگر به جامعه ی نزدیک به خود یعنی قوم بختیاری بنگریم میبینیم که از ریتم موسیقی ملایم تر و آرام تری نسبت به ما برخوردارند اما به خوبی از آرمان های فرهنگی خود دفاع میکنند. و هیچگاه زبان مادری خود را رها نکرده و از آن دست نمیکشند. حتی در شهر های بزرگ از لباس محلی استفاده میکنند. (اینکه بعضی از آن ها با هر شخصی به زبان محلی سخن میگویند جایز نیست) جشن عروسی آشنایان بود( در فولادشهر) و عشق به موسیقی  ایجاب نمود تا در وهله ی اول استاد سرنا نوازی را از شهرستان درود فراخوانند. مایه ی خوشحالی ام شد که فرهنگ لریحفظ و سر زنده نگهداشته شده بود. حدود یک ساعت سرنا نوازی، شور خاصی را در دل جوانان لرستانی انداخته بود اما 90 در صد آنان این آهنگ را درک نمیکردند و نمیدانستند که این صدا از کجاست!!

حس کنجکاوی ام خود به خود مرا به سمت استاد سرنا نواز کشاند: بعد از عرض ارادت و سلامخاص نام او را سوال کردم و جوابش این بود: نام مرا میخواهی چکار؟ من برای نام سرنانوازی نمیکنم.- نه استاد اختیار دارید می خواهم بدانم این نفس کیست که اینگونه غوغا میکند؟

__ غوغا که نه ولی ابولقاسم خسروی هستم و شصت سال است که سرنا میزنم.

- تا کنون به این فکر کرده اید که اگر ساز نباشد چه میشود؟ با همان لب زخمی اش گفت:سرنا روح مرا نوازش میکند و بخشی از زندگی من است و بدون آن نمیتوانم نفس بکشم. 

با شا میرزا هم نوازی کرده ام و برای علیرضا نادری هم ساز زده ام و از شور لری در اینجا(فولادشهر) به وجد آمده ام.... به او گفتم نفست گرم و دستش را بوسیدم..

اما همان جوانان لرستانی با کم شدن و آرام شدن ریتم سرنا فورا به سراغ ارکستر رفتند و با آن انرژِی خود را تخلیه کردند. وای بر درکشان.....

حالا آهنگ این وبلاگ را گوش کنید تا مفهوم فرهنگ موسیقی را بیابید.(گوگل کروم بارگیری نمیکند)

گهر بی هنر زار و خار است و سست

              

                   به فرهنگ باشد روان تندرست